![]() |
![]() |
|
| ...و فراموش نکنیم که تجربه کودکی، سناریوی زندگی الان هم هست |
چندی پیش قالیباف به این موضوع اشاره کرد که شهر تهران ظاهری مردانه دارد، شخصا این توصیف را قبول دارم اما آن وصف را جامع نمیدانم، شهر تهران ظاهری درهم، خشن و بیمحتوا دارد و آدم هاش هر روز لایه عمیقتری از خشونت و درهمی را تجربه می کنند باید به قولی بمالونی و گرنه بهت میمالونند، باید حق دیگران را به قولی بخوری و گرنه حقت را میخورند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:45 توسط امیر حسین |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:53 توسط امیر حسین |
|
|
راستش تنگ نظریها در صدا و سیما گام به گام در حال تشدید است، ابتدا مدیر شبکه جوان تغییر کرد و حالا برنامههای کودک مورد انتقاد قرار گرفته است. خدا به خیر گرداند. حالا نامه اعتراضی را بخوانید
حاج آقا شما که همه چی رو از ما گرفتین. یهو بگین بریم بمیریم دیگه. حاج آقا اینم یه نوع زنده به گور کردنه! کشتن احساسات معصومانه و کودکانه ما بچهها! حاج آقا بجای خندیدن و دست زدن و هورا کشیدن بشینیم هایهای گریه کنیم خوبه به نظرتون؟ بین ما با پسر بچهها چادر بکشن خوبه؟ حاج آقا چادر سیاه سرمون کنیم خوبه؟ روبندم بزنیم خوبه؟ با پسر کوچولوها میخوام حرف بزنیم انگشتمون رو تو دهنمون بکنیم تا صدامون نازک نباشه خوبه! آفتاب مهتاب ما رو نبینه خوبه حاج آقا؟ حاج آقا من دوست دارم جیغ بزنم! دوست دارم بلندبلند بخندم! دوست دارم شعرای کودکانه بخونم و برقصم! حاج آقا من دوست دارم دامن چینچینی قرمز با تاپ زرد بپوشم! دوست دارم موهام رو دمبه موشی کنم و گل سر خوشگل بزنم به سرم! دوست دارم با هم سن و سالای خودم دست بزنیم و آواز بخونیم! به همدیگه بخندیم و با همدیگه دوست باشیم ! دوست دارم هورا بکشم و ذوق کنم! دوست دارم به شما در جواب این حرفا بهتون زبون درازی کنم حاج آقا ! شما به چه حقی دارین از ذوق و شوق کودکانه ما جلوگیری میکنین؟ این شرع چیه که با دست زدن ما بچه ها به خطر میفته؟ که با هورا کشیدن ما سست میشه؟ حاج آقا این سختگیری هاتون باعث میشه از دین بدم بیاد. از اسلام بدم بیاد! حاج آقا دیگه اگه ازین حرفا بزنی فلفل میریزم تو دهنت بخدا اصلن کی اسم شما رو گذاشته راستگو ؟ حاج آقا از طرف همه دوستام و به کوری چشم همه اونایی که نمیتونن ببینن با صدای بلند فریاد میکشم و میخونم و میرقصم که : خوشحال و شاد و خندانم ... قدر دنیا رو میدانم. خنده کنم من … دست بزنم من … پا بکوبم من … شادانم! بیایید با هم بخونیم ترانه زندگانی … عمر ما کوتاس …چون گل صحراس
مسعود مشهدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:50 توسط امیر حسین |
|
|
به نام خدایی که خیلی باحال است.
"قاصدکها هم جان دارند" وقتی کودک بودم قاصدک برایم نماد خبرهای خوب بود. از کجا و کی این احساس را داشتم نمیدانم اما واقعا باور داشتم که قاصدکها همیشه قاصد شادیند. گاهی قاصدکی را که میان درختان یا بوتههای گل مییافتم، زیر لیوانی میگذاشتم تا خبر خوشم از راه برسد و آنگاه قاصدک را به پاداش آن اتفاق خوب در آسمان آزاد میکردم. خبرها هم خیلی خارقالعاده نبودند. مثلا آمدن سر زده خانواده خاله به خانهمان و بازی با پسر و دختر خاله یک خبر بینظیر بود. دیدن یک کارتون قشنگ از تلویزیون و یا این که حتی پدر با بستنی به خانه میآمد، شادی در دلم میآورد که هنوز شیرینیاش را به خاطر دارم. قاصدکها نماد شادی بودند و به راستی همیشه خیلی زود زود دل من و خواهرم را که خیلی هم زیادهطلب نبودیم شاد و امیدوار میکردند. آنها صدای ما را میشنیدند. گویی جان داشتند. هیچگاه هم دست خالی به دنیای کودکانهمان پا نمیگذاشتند.
قاصدک مهربان بود. یادم نمیآید به مهربانیش شک داشتم یا نه ولی آن را محصور دیوارهای شیشهای لیوان میساختم. شاید هم آزادکردنش لذتی داشت که مرا وا میداشت با ایمان به مهربانیش باز هم لذت پروازدادنش را بعد از یک پیروزی بزرگ! از دست ندهم. روزها یک به یک رفتند. آرام و بیصدا! اما یک روز که نمیدانم با روز قبل چند سال فاصله داشت وقتی از خواب بلند شدم و به عادت هر روز در آینه به خودم نگاه کردم دو نینی شاد چشمانم را دیگر ندیدم. گویی جایی و زمانی، نمیدانم کی و کجا پر کشیده بودند. شاید هم کجا و کی خیلی مهم نبود. مهم این بود که نینیها راه بازگشت خویش را گم کردند و برنگشتند. ولی قاصدکها که هنوز بودند! با همان مهربانی و آراستگی، به همان سبکساری و متانت. هنوز هم باورشان داشتم. هنوز هم باور داشتم جان دارند. اما خوب دیگر آرزویی نبود. به لبخندی که بر لبانم مینشاندند به یادگار خاطره کودکی قناعت میکردم و به آرامشی که روحشان به روحم میریخت. سرخوش و رها بودند و دیگر هرگز میان دیوارهای شیشهای به طمع خبری و نوایی محصور نشدند. شاید هم انتظار خبری نبود، " نه ز یار و نه ز دیار و دیاری باری..." گاهی هم شرمگین میشدم از خاطره زندانیکردنشان و همین مرا وا میداشت تا در کوه و دشت، اگر قاصدکی را میان سنگی یا اسارت خاری میدیدم آزادش کنم، به هر سختی که بود. گاهی همسفری که میدید روی گودالی یا خاری خم شدهام و در طلب چیزی هستم، با کنجکاوی در خیال این که گل یا گیاهی ارزشمند یافتهام به سویم میشتافت و با تعجب قاصدکی میدید به دستانم که به آرامی رهایش میکردم. و من میماندم در مقابل نگاه همسفر که پاسخی جز سکوت و لبخند نداشت. یک شب که از آن جعبه جادویی حسن را در آن طبیعت زیبا و میان آن همه قاصدک دیدم حسابی غبطه خوردم. قاصدکها آنقدر سبک بودند که حتی بر روح بیجسم حسن نیز میتوانستند بنشینند. همان حسن که به قول گلی، قدش دراز بود اما قلبش خیلی کوچک! قاصدکها خوش خبر بودند. پیام سفر و پرواز و آزادی به آنجا که انسان رنج را نمیشناسد. و بالاخره وقتی حسن و گلی قاصدک شدند و اوج گرفتند دیگر باور کردم قاصدکهای دشت ما را ندا میدادهاند جون قاصدکها هم جان دارند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:44 توسط نجمه |
|
ممنون آقای وزیر مدرسهای زیبا و دو طبقه برای برادران و خواهران با امکانات مدرن در یکی از دورترین روستاهای کشور، واقعا دست مسئولان درد نکند
اما حیف که شنیدم وزیر جدید گفته دیگر در هیچ روستایی مدرسه نمیسازیم خواستند درس بخونند به خودشون زحمت بدهند بیایند شهر درس.
ممنون آقای وزیر تا همین جاش هم که امکانات دادید باید تشکر کنیم. بالاخره از قدیم و ندیمها گفتند شکر نعمت نعمتت افزون کند ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:33 توسط امیر حسین |
|
|
کوچولو های عزیز اینو حفظ کنید فردا میپرسیم از شما
اتل متل یه مورچه اومد یه کفش ولگرد پای اونو لگد کرد مورچه پاهاش شکسته راه نمی ره نشسته با برگز پاشو بسته نمیتونه کار کنه دونهها رو بار کنه تو لونه انبار کنه مورچه جونم تو ماهی عیب نداره سیاهی خوب بشه پات الهی وبلاگ یک تف سربالا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:59 توسط امیر حسین |
|
|
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد..... صبح سراغ مادرش رفت... وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت.... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:52 توسط امیر حسین |
|
|
مشاور وزير و مديركل دفتر ارزيابي عملكرد و پاسخگويي به شكايات آموزش و پرورش گفت: پرونده معلم تنبيهكننده دانشآموز خوزستاني به هيئت رسيدگي به تخلفات اداري ارسال شد.
به گزارش خبرنگار اجتماعي فارس، علي نوروزي دانشآموز كلاس چهارم ابتدايي شهر لالي، يازدهم ارديبهشت به علت تأخير در ورود به كلاس از سوي معلم خود مورد تنبيه بدني قرار گرفت. اين دانشآموز به خبرنگار فارس در اهواز گفت: 6 ضربه با كابل به كمر و گردنم وارد شد كه همان لحظه احساس سوزش و درد شديد تمام وجودم را فرا گرفت و پس از تعطيل شدن مدرسه در مسير خانه، ناگهان بيهوش بر زمين افتادم. با نوشيدن آب به هوش آمدم، اما در خانه به طور كاملا ناگهاني تمام بدنم فلج شد و به بيمارستان اميد لالي انتقال يافتم. عباس رهي، مشاور وزير و مديركل دفتر ارزيابي عملكرد و پاسخگويي به شكايات آموزش و پرورش در گفتوگو با خبرنگار اجتماعي فارس در اين خصوص افزود: در بررسيهاي ما، تنبيه دانشآموز توسط معلم كلاس مورد تأييد است البته تنبيه با پوسته يك سيم صورت گرفته است. وي ادامه داد: اينكه آيا حادثهاي كه منجر به فلج شدن دانشآموز شده است، به دليل تنبيه بدني بوده يا بر اثر بيماري و غيره است بايد توسط پزشكان اعلام شود. رهي اظهار داشت: هنوز متخصصان اظهار نظري در اين خصوص نكردند و ما منتظر نظر پزشكان هستيم. وي افزود: در هر حال با توجه به اينكه اصل موضوع تنبيهبدني تأييد شده، پرونده معلم تنبيهكننده جهت پيگيري به هيئت رسيدگي به تخلفات اداري ارائه شده است. خبرگزاري فارس |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:51 توسط امیر حسین |
|
|
انتقاد یک روحانی نام آشنا به برنامه فیتیله جمعه تعطیله حجتالاسلام راستگو مقايسه برنامه فيتيله با عموپورنگ را كار نادرستي دانست و افزود: آيتمهاي خاص، اشعار و حتي مجري كمكي برنامه عموپورنگ (اميرمحمد) با حال و هوايي كه در برنامه فيتيله وجود دارد كاملا متفاوت است.
حجتالاسلام راستگو با اشاره به نقاط مثبت و منفي برنامه كودك فيتيله جمعه تعطيله، استفاده از ديدگاههاي يك روحاني آشنا به مباني هنر را موجب رشد سطح كيفي و محتوايي اين برنامه دانست. حجتالاسلام محمدحسن راستگو، رييس مركز تربيت مربي كودك و نوجوان دفتر تبليغات اسلامي حورزه علميه قم با اشاره به نقاط مثبت و منفي برنامه تلويزيوني «فيتيله جمعه تعطيله» كه روزهاي جمعه از شبكه دوم سيما پخش ميشود، اظهار داشت: استفاده از ديدگاههاي يك كارشناس روحاني كه افزون بر آگاهي عميق از مباني ديني، با زبان هنر هم آشنا باشد، رشد سطح كيفي و محتوايي اين برنامه پر بيننده را در پي دارد. وي با بيان اين كه اگر چنين كارشناسي پيش از پخش برنامه در مورد تك تك آيتمهاي برنامه نظر دهد، بي گمان انتقادهايي كه درباره اين برنامه وجود دارد به حداقل ميرسد، افزود: افزون بر كارشناس ديني بايد كارشناسان آموزشي و روانشناسي در هنگام تهيه اين برنامه حضور داشته باشند و درباره مسايل مختلف از جمله ميزان اثربخشي از راه القاء مستقيم يا غيرمستقيم پيامهاي خاص نظر دهند. رييس مركز پرورش مربي كودك و نوجوان با اشاره به اين كه در ساخت برنامههاي تلويزيوني بايد نياز عمومي مردم در نظر گرفته شود، افزود: توقع ما از برنامه فيتيله اين نيست كه به بچهها نماز جماعت ياد دهد، ولي اگر يك سري مفاهيم ديني به صورت غيرمستقيم و رقيق با محتواي زنده و شاد در اين برنامه گنجانده شود و در دراز مدت هدف مشخصي را پيگيري كند، كار ارزشمند و تاثيرگذاري به يادگار خواهد ماند. ادامه مطلب را بخوانید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط امیر حسین |
|
|
آنها که بودند و آنها که هنوز هم هستند
حكايت تعطيلی نشريات كودك و نوجوان مطبوعات کودک و نوجوان، روزگار خوشی ندارند. «بچهها گلآقا»، همزمان با تعطیلی و تغییر رویه در انتشار تمامی مطبوعات موسسه گلآقا، به دیار باقی رفت. ضمیمه کودک و نوجوان «دنیای تصویر»، با توقیف این نشریه سینمایی، به تعلیق درآمد. و روزنامههای نوظهور، مانند گذشته دیگر رغبتی برای انتشار ضمیمههای ویژه کودکان ندارند. به اینها، مشکلات مالی نشریات خصوصی را نیز بیفزایید، که اوقات دستاندرکاران آن را با کابوس تعطیلی تلخ کرده است.نوشته پیش رو،نگاهی کلی دارد به مقوله «تعطیل» شدن مطبوعات کودک و نوجوان در سالهای اخیر، تا پایان سال 1386.
آنها که نیامده رفتند بنا به مقدمه بالا، جاي تعجب ندارد اگر بدانيم بعد از انقلاب بيش از 150 نشريه كودك و نوجوان منتشر شده كه طول عمر اغلب آنها كمتر از دو سال بوده است. نشرياتي مانند: شب تاب (تنها سه شماره به صورت آزمايشي در سال 1376 به سردبيري طاهره ايبد منتشر شد)، ماهنامه شبستان (هشتمين و آخرين شماره آن در شهريور 1378 منتشر شد)، مخبر نوجوان (در سال 1367 يک شماره از آن منتشر شد)، مخبر نونهالان (در سال 1364 يک شماره از آن منتشر شد)، کاوش (10 شماره از آن به سردبيري اسماعيل عباسي از تابستان 1365 تا بهمن و اسفند 1370 منتشر شد)، کوشش (از سال 1367 هشت شماره از آن تا دي ماه 1370 از سوي کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان به سردبيري جمالالدين اکرمي منتشر شد)، گلهاي پرپر شده انقلاب (يک شماره از آن در سال 1358 از سوي کميته امداد امام خميني انتشار يافت)، پيک دانشآموز (اين نشريه قبل از انقلاب منتشر ميشد و بعد از انقلاب در مهر ماه 1358 يک شماره از آن منتشر شد)، جنگ رويش (انتشار آن از سال 1368 آغاز شد و در تابستان 1370 متوقف شد. کلاً 2 شماره از آن بيرون آمد)... مهدی طهوری ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:52 توسط امیر حسین |
|
|
تولد مطبوعات كودك و نوجوان در ايران اگر با نگاهي تاريخي به قضيه نگاه كنيم اولين پرسش اين خواهد بود كه در تاريخ مطبوعات ايران اولينبار كجا و چگونه به كودكان اشاره شده است؟ قدم بعدي جستوجوي مطالب درباره كودكان و قدمها يبعد جستوجوي نشريات درباره كودكان و نوجوانان و مسايل منسوب به آنها (همچون تعليم و تربيت) و يا نشرياتي است كه در اماكن منسوب و مربوط به كودكان و نوجوانان (همچون مدارس و آموزشگاهها) انتشار يافته است. گام بعدي يافتن نمونههايي از مخاطب قرار گرفتن كودكان و نوجوانان در نشريات و يا استفاده از نوشتههاي آنهاست. آنگاه نوبت به نشرياتي ميرسد كه قسمت اعظم مطالب آنها به طور پيوسته براي مخاطبان كودك يا نوجوان تنظيم ميشده است. در جستوجوي گام به گام در ميان نشرياتي كه طي هفتاد و دو سال پيش از صدور فرمان مشروطه در خاك ايران به چاپ رسيدهاند كليه نمونههاي مورد نظر يافت خواهد شد. اولين پيششماره (طليعه)، اولين نشريه ايراني كه امروز با نام كاغذ اخبار از آن ياد ميكنيم و در سال 1252 قمري، دوران سلطنت محمدشاه قاجار منتشر شده، اشارهاي كوتاه به كودكان دارد. در ميان اقدامات حضرت شاهنشاه چنين آمده كه پس از كشتار و سركوبي طايفه تركمن گوگلان و يموت، زنان و اطفال آنان به اجبار به دارالخلافه (تهران) كوچانده شدهاند. كاغذ اخبار حداقل سه سال به صورت ماهانه منتشر شده است. اما شمارهها و نوشتههاي بسيار محدود و پراكندهاي از آن باقي مانده است كه در آنها ميتوان مطلبي درباره شاهزادگان كودك و نوجوان وليم (ويليام) چهارم در «دارالملك لندن» و خبري درباره «مدرسه بزرگ پترزبورگ كه جوانان را علم معدن ميآموزند» يافت.
ادامه مطلب را بخوانید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:6 توسط امیر حسین |
|
|
نویسنده جدید وبلاگ
خاطراتی که هنوز با آن خوشم
غروبی است تنها، در گوشهای از خانه هماوای تنهاییش نشستهام. هوا بارانی است اما نمیبارد. ساعتی است گواهی باران میدهد. درختان سر به هم میکوبند و آسمان میغرد، اما هنوز از مهر و نوازشش خبری نیست. امروز به ایوب پیامبر فکر میکردم. به تنهایی و بیماریش و آنکه همه آزمایشی بود. چه روزگار تنهایی را سپری میکنم. دل خوش میکنم که شاید خداوند آنقدر به من مینگرد که مرا نیز آزمونم میکند. هر چند موفق نبودهام در این آزمون چند هفتهای حبس شدن در خانه، به کم صبریها. اما اگر آزمونی به حقیقت باشد به آن دل خوش میدارم. دوستان یک به یک رفته اند و اگر یادی از آنها کنم و در پس "در دسترس نبودن" و "در خانه نبودن" و "خاموش بودن" و "جواب ندادن"ها، پیامی نیز بگذارم و قدمی بردارم، قدمی باز پس نمیگذارند. انگار همه دارند زندگی میکنند، که نه شاید هم مشغولند. و من که هنوز دلبند کودکیام وامن و مهر داستانهای کودکی، به سادگی فکر میکنم آدمها در دلتنگی سراغی از یکدیگر میگیرند. چه خیالی، چه خیال ساده ای! به سادگی همان آرامش که در در کارتونها و کتابهای قصه کودکیم تنفس میکردم. در داستانها و کارتونها اگر کسی دلتنگ میشد خیلی ها را داشت که کمکش کنند، سراغی از او بگیرند پای صحبتش بنشینند. در آن روزگار حیوانات هم با آدمها دوست بودند و در امن و امان داستانها با هم حرف میزدند . بیهیچ هم صحبت و هم کلامی نمیدانم چشم انتظار چه و کهام در پس آن ساده خیالیها هنوز! که گوش به نوای دوستی دارم و پیامی پر از مهر از روزگاران هم خاطره. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:50 توسط نجمه |
|
|
با تو سخن میگویم خدایا! من همانی هستم که وقت و بیوقت مزاحمت میشوم؛ همانی که وقتی دلش میگیرد و بغضش میترکد، میآید سراغت. من همانیام که همیشه دعاهای عجیب و غریب میکند و چشمهایش را میبندد و میگوید: من این حرفها سرم نمیشود. باید دعایم را مستجاب کنی. همانی که گاهی لج میکند و گاهی خودش را برایت لوس میکند؛ همانی که نمازهایش یک در میان قضا میشود و کلی روزه نگرفته دارد؛ همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف میزند و گاهی بدجنس میشود. البته گاهی هم خودخواه، گاهی هم دروغگو. حالا یادت آمد من کی هستم؟ امیدوارم بین این همه آدمی که داری، بتوانی من یکی را تشخیص بدهی. البته میدانم که مرا خیلی خوب میشناسی. تو اسم مرا میدانی. میدانی کجا زندگی میکنم و به کدام مدرسه میروم. تو حتی اسم تکتک معلمهای مرا هم میدانی. تو میدانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است؛ اما... خدایا! اما من هیچ چی از تو نمیدانم. هیچ چی که دروغ است؛ چرا، یک کمی میدانم. اما این یک کمی خیلی کم است. راستش من این دفتر را برای همین خریدهام. آخر میدانی، من مدتهاست که میخواهم چیزهایی برایت بنویسم. البته من همیشه با تو حرف زدهام. باز هم حرف میزنم. اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفتهام. دوست دارم عوض بشوم؛ دوست دارم بزرگ بشوم؛ دوست دارم بهتر باشم. من یک عالم سوال دارم؛ سوالهایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست. دوست دارم تو جوابم را بدهی. نمیدانم، شاید هم من اصلاً هیچ سوالی ندارم و میخواهم تو به من سوالهایی تازه یاد بدهی. اما باید قول بدهی کمکم کنی! قول می دهی؟ راستی، یادت باشد این دفتر یک رازست خدا! راز من و تو. خواهش می کنم درباره این دفتر به کسی چیزی نگو؛ حتی به مادرم. از یک جایی شروع کن. تو هم یک جوری سر صحبت را با خدا وا کن. یک کم از خودت بگو. درست است که خدا خوب تو را می شناسد، اما عیبی هم ندارد خودت را به او معرفی کنی راستی تو چه برنامهای داری؟ می خواهی توی این دفتر چه کار کنی؟ به خدا چه میخواهی بگویی؟ چه می خواهی برایش بنویسی؟ عرفان نظر آهاری منبع: تبیان |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:14 توسط امیر حسین |
|
|
چگونگی تشویق زمانی که بچهها کار خوب انجام میدهند، اغلب با این کلمات (که تو خوبی ،توماهی...) تشویق میشوند، که همه اینها نادرست و غیرموثر است، زیرا باانجام یک رفتار، فرزند ما، بچه خوبی نمیشود و اشکال اولیاء اغلب این است که فرزند خود را گاهی آدم خوب و گاهی آدم بدی میدانند. و فرزند نمیتواند تشخیص دهد که چه زمانی آدم خوبی و چه زمانی آدم بدی است، اما اگر ما کار فرزند را تشویق کنیم و احساس خود را نسبت به کار او بگوییم، او نتیجه میگیرد که چون من باعث خوشحالی مادرم شدم، پس خوبم. مثال: بچه شما منظم نشسته و با اسباب بازی هایش آرام بازی میکند. الف)تشویق نا مناسب:تو خیلی خوبی عزیزم ب)تشویق مناسب: از این که آرام بازی میکنی خوشحالم در مورد (ب)مادر کار بچه را تشویق کرد و احساس خود را به شکلی مفید و مؤثر بیان نمود. پس مهم ترین مسئله در تشویق این است که باید کار را تشویق کنیم نه کل شخصیت فرد را؛ زیرا با انجام یک کار کل شخصیت فرد خوب یا بد نمیشود. بر گرفته از کتاب والدین آگاه فرزندان دلخواه نوشته: سید محمدرضا پیغمبری |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:6 توسط امیر حسین |
|
|
محکمه الهی یه شب که من حسابی خسته بودم همین جــوری چشامو بستـه بـودم سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد تــو خواب دیدم محشر کــبری شده محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه میگه چـرا این همــه لج می کنیـد راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید دلای غــم گرفتــه رو شاد کنیــد بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبـاد کنیـد
اثر از خلیل جوادی دانلود شعر ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:3 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چون که بینم کودکی را من کنون
از درونم کودکی آید برون کودکان بنا به دلایلی موضوعی شدند تا ما گروه حضور پروژه جمعی خود را بدان اختصاص دهیم. از کودکان خواهیم نوشت و صد البته به کودک درون نیز توجه داریم. |
| نویسندگان |
|
امیر حسین میثم محمد امیر محمد رضا زهرا نجمه |