داستانی از کتاب جوامع الحکایات
فالوده در بيابان
يكي از درويشان مي گفت: روزي با چند نفر از دوستان به سفر مي رفتم. به بياباني بزرگ رسيديم. همان طور كه مي رفتيم با هم صحبت مي كرديم: چه كسي بيشر از همه به خداوند توكل دارد و روزي خود را فقط از او مي خواهد؟
درويشي بود كه تصميم گرفت قدرت توكل خود را به ديگران نشان دهد. او مي خواست با اين كار درسي واقعي به بقيه بدهد. آن درويش، قسم خورد كه هيچ چيز نخورد و از كسي هم چيزي نگيرد تا هنگامي كه خداوند به او « فالوده» بدهد.
وقتي كه شب شد، غذايي را كه داشتيم سر سفره گذاشتيم و مشغول خوردن شديم؛ اما آن درويش دست به غذا نزد، درحالي كه مثل همه ما گرسنه بود. او آن روز را صبركرد. روز بعد هم چيزي نخورد. كم كم ضعيف و بي حال شد. بعضي از دوستان گفتند: « اين مرد خيلي نادان است. وسط بيابان به دنبال فالوده مي گردد. آدم بايد عقل داشته باشد. مگر وسط بيابان هم فالوده پيدا مي شود؟» آنها او را همان جا گذاشتند و به راه خود رفتند، اما من كه بيشتر با او دوست بودم، پيش او ماندم.
روز بعد به راه خودمان ادامه داديم. رفتيم و رفتيم تا اينكه نزديك غروب به دهي رسيديم. مسجد ده را پيداكرديم و وارد آن شديم تا كمي استراحت كنيم. نيمه هاي شب بود كه درمسجد را زدند. در را باز كردم. پيرزني را ديدم كه يك سيني روي سر خود گذاشته بود. او گفت: « شما غريبه ايد يا اهل همين آبادي هستيد؟»
گفتم: « غريبه هستيم.» پيرزن سيني را جلوي ما گذاشت و دستمالي را كه روي آن بود، برداشت. با حيرت ديديم كه داخل ظرف روي سيني پر از فالوده است. پيرزن به آن درويش گفت: « بفرماييد بخوريد. »
درويش جوابي نداد. پيرزن ناراحت شد و اصرار كرد. سرانجام من و آن درويش فالوده ها را خورديم. من از پيرزن پرسيدم: « چطور شده كه نصف شبي براي غريبه ها فالوده آورده اي؟»
او گفت: « كدخداي اين ده مردي بهانه گير و عصباني است. در اين وقت شب هوس فالوده كرد و همه مجبور شدند كه برايش فالوده درست كنند، اما او خيلي عجله داشت. درست شدن فالوده كمي طول كشيد و او هم از شدت عصبانيت قسم خورد كه دست به فالوده نزند و به هيچ كس هم ندهد مگر اينكه غريبه باشد. اوگفت كه حتماً بايد غريبه ها اين فالوده ها را بخورند و گرنه زن خود را طلاق مي دهد.
من هم فالوده ها را برداشتم و آمدم كه غريبه اي پيدا كنم تا فالوده ها را بخورد و كدخدا زنش را طلاق ندهد. من مي دانستم كه معمولاً غريبه ها رهگذر هستند و شبها در مسجد مي خوابند. اين بود كه آمدم به اين مسجد و شما را پيدا كردم. به همين دليل بود كه از شما خواهش كردم فالوده ها را بخوريد. اين را هم بدانيد كه اگر نمي خورديد، شما را به زور وادار مي كردم تا بخوريد.»
پيرزن كه رفت، به آن درويش گفتم: « توكل و ايمان تو را به چشم خودم ديدم و فهميدم كه با توكل مي شود حتي در وسط بيابان هم به فالوده رسيد. به راستي كه هر وقت انسان چيزي را فقط از خدا بخواهد و صبر كند، آن چيز هر چه كه باشد، خداوند آن را به او خواهد بخشيد.»