من، مطهری، و چند خاطره از معلمان

هر ساله در چنین روزهایی (12 اردیبهشت) که مصادف با شهادت استاد مرتضی مطهری است، از مقام معلم و زحمتی که این قشر از جامعه بر دوش دارند یادی میشود، برنامههایی نیز در این روز جاری است، زمان ما کادو دادن به معلمان رسم بود، البته در مقطع دبستان این اتفاق بیشتر خودنمایی میکرد چون سر و کار بچهها با یک معلم بود و خلاص، اما در مقاطع بالاتر یا باید یکی را بر میگزیدیم یا باید با یک شیرینی سر و ته داستان را هم میآوردیم، از معلمان خاطرات تلخ و شیرین بسیار دارم، و ذکر همه آنان در این مجال ممکن نیست، راستش هنوز از معلم و فضای دبستان گلهمندم، دست به سینه نشستن و سکوت کردن و شلوغبازی در نیاوردن بیشتر مورد توجه بود، یادم هست گاهی وقتها معلم دبستان کسانی که دست به سینه مینشستند را پاداش میداد و زودتر تعطیلشان میکرد، آن معلمان بنا به هر دلیلی حال و حوصله سرو کله زدن را نداشتند، نمیگویم کار آسانی است، ولی هدف نگاهی به ذهنیتها و معیارها آن روز است. هنوز معلمهایی که دست روی بچهها بلند میکردند را به یاد دارم، معلم ورزش دوره دبستانم یکی از بچههای خوب کلاس پنجم را به این بهانه که دارد آدمس میخورد چنان نقش بر زمین کرد که تا مدتها ازش میترسیدم.
مدرسه دوره راهنمایی به شدت بحرانی بود، معاون و مدیر مدرسه دست به زدن بسیار خوبی داشتند، بچههای ارشد مدرسه نقل میکردند که همواره هر دو به جان بچهها میافتادند، یک موردش را بیشتر ندیدم، معاون مدرسه هفته اولی که وارد مقطع راهنمایی شدم، به جای معلم فارسی و دستور سر کلاس آمد و دیکته گفت. بعدش نشست تا برگهها تصحیح کند، بچهها به نوبت میرفتند بالای برگه امتحان املا، معاون هنگام تصحیح برگه یکی از بچهها از او میپرسد که این را غلط نوشتهای، و آن پسر میگوید هر چه شما بگویید، این حرف چنان معاون را به خشم آورد که شاید 20 دقیقه مشت و لگد و سیلی نثار این دانشآموز کرد. آن دانشآموز ترک تحصیل کرد و بعدها شنیدم آغشته به مواد شده و در زندان است.
از همان مقطع فشار آموزش و پرورش چنان بالا میگیرد که معاون و مدیر قسم میخورند که دیگر دست روی کسی بلند نکنند. و این آغاز مرحله دیگری در مدرسه بود، از آن بعد این بچههای ارشد بودند که مدرسه را میچرخاندند، در مدرسه راهنمایی تقریبا بیست نفری بودند که هر سال را دو یا سه بار گذرانده بودند، و آخرش با کلی تک مانده دوره را تمام میکردند، اینان حداقل 5 تا 7 سال بعضا با بچههای دیگر اختلاف سن داشتند و این شاید برگ برندهای بودند که آنان در اختیار داشتند.
یادم هست چند نفری از این بچهها که در کلاس ما بودند، قبل از آمدن دبیر ریاضی، چند صفحهای که قرار بود تدریس شود را از کلیه کتابها پاره میکردند، یا سر کلاس زبان مرتب معلم را بلند بلند مسخره میکردند و بیچاره معلم که گوش خودش را به کری زده بود، چون قبلا وقتی معلم زبان یکی از اینهارا تنبیه کرده بود فاتحه ماشینش را خوانده بودند
زمان آرامش مدرسه راهنمایی فتح زمانی بود که دبیر دینی در مدرسه بود، چون واقعا همه حساب میبردند
از این خاطرات که بگذریم جا دارد یادی کنیم از مطهری، هنر مطهری در این بود که در زمان خود هم دانشگاه را تجربه کرده بود و هم حوزه را، در وسط جریانهای فکری حرکت میکرد و برخوردش با اندیشهها، آزادمنشانه بود، هرچند امروز اندیشه او نیز که در الفاظ و مکتوباتش جاری بوده، مورد تحریف واقع شده اما با این حال نباید از این واقعیت چشم پوشاند که امروز دیگر زمانه مطهری گذشته نیست و به مطهری روز نیاز داریم، پرسش واقعي عصر ما همان پرسش آيتالله سيستاني از احمد مسجدجامعي وزير پيشين فرهنگ ايران است: آراي آقاي مطهري آراي بسيار خوبي است اما سي سال از آن زمان گذشته است. آيا فردي مانند آن مرحوم را پرورش دادهايد كه مطهري امروز باشد؟
ما، كجا؟ استاد، كجا؟
نويسنده: محمد قوچانى
شهروندامروز:آيا مرتضي مطهري ايدئولوگ جمهوري اسلامي است؟
مجلس هشتم مجلسي است كه بيشترين بستگان مرحوم مطهري در آن عضويت دارند: بهجز علي مطهري فرزند استاد شهيد، علي لاريجاني داماد آن مرحوم و غلامعلي حداد عادل از شاگردان و نيز تدوينگران آرا و آثار آيتالله مرتضي مطهري نماينده هشتمين دوره مجلس شوراي اسلامي هستند. از اينرو طبيعي است كه اين گفته رهبري كه آراي آقاي مطهري مبناي ايدئولوژيك نظام جمهوري اسلامي است بيش از پيش مورد توجه قرار گيرد و مبناي قانونگذاري شود. اما پيش از آن بايد ببينيم در آستانه سومين دهه شهادت مرتضي مطهري نسبت نظم موجود با نظام فكري وي چگونه است و در چه موقعيتي قرار داريم:
اول. مرحوم مطهري از منتقدين صريح چپگرايي در انديشه اسلامي بود و بخش عمدهاي از سالهاي پاياني عمر خويش را صرف مبارزه با قرائت چپگرايانه از اسلام كرد. آن مرحوم بهعنوان ديدهباني درونگر دريافته بود كه چنان موج چپگرايي ايران را در نورديده است كه نهتنها لائيكها كه اسلامگرايان نيز در معرض خطر اين موج قرار دارند. بدينمعنا مرحوم مطهري آن اندازه كه با التقاط چپگرايي و اسلامگرايي جنگيد، با چپگرايي نبردي نكرد و حتي از اولين روحانيان شيعه بود كه به مطالعه و ارزيابي آرا و آثار هگل و ماركس پرداخت و حتي بر مبناي اين آرا به اجتهاد اصولي در فقه شيعه دست زد و به عنوان نمونه پاسخي متفاوت در تاريخ فقه به اين پرسش داد كه ارزش از آن سرمايه است يا كار؟ و ضمن رد نظام سرمايهداري و با وجود پرهيز از انديشه سوسياليستي كوشيد راه سومي ميان فقه سنتي و سوسياليسم مدرن بجويد.
امروزه اما دوباره باد التقاط اسلامگرايي و چپگرايي وزيدن آغاز كرده و حتي دولت اسلامي را به تسخير خود درآورده است. از منظر اقتصاد سياسي دولت ايران در سي سال گذشته روز به روز بزرگتر شده و وظايف بيشتري را بر دوش كشيده است و اگر گردش به چپ نظام جمهوري اسلامي در دهه اول حيات آن به دليل شرايط جهاني و انقلابي و جنگي قابل قبول و حداقل قابل فهم بود، در دهه سوم و اين روزها كه جهان از هر چه دولتسالاري است پرهيز ميكند اين گرايش به چپ غيرقابل قبول است. مرحوم مطهري چنان در اعتقاد خود به نقد التقاط استوار بود كه در اوج انقلاب اسلامي با واژه اسلام انقلابي مخالفت كرد و گفت آنچه ممكن است انقلاب اسلامي است نه اسلام انقلابي كه دست بردن در اسلام است به سود انقلاب و بازتفسير دين است به سود انقلابيگري و بازتوليد ماركسيسم و سوسياليسم است در لباس اسلام.
مرحوم مطهري با همين منطق ضمن آنكه ميكوشيد روايتي عدالتگرايانه از دين بهدست دهد و حتي صريحا اعلام كند كه عدل معيار دين است نه دين معيار عدل، اما هرگز اهميت ثروت در رشد جامعه ديني را انكار نميكرد و به مالكيت به عنوان حقي بشري نگاه ميكرد. بديهي است كه براساس چنين تفكري دولتگرايي به عنوان شكل منحط سوسياليسم از سوي مطهري غيرقابل قبول است و اين همان بلايي است كه امروزه ما بدان مبتلا هستيم.
بهجز اقتصاد اما در دو حوزه ديگر التقاط در ايران امروز به چشم ميخورد. در روابط خارجي دولت ايران متحدان اصلي خود را از ميان دولتهاي چپگراي آمريكاي لاتين و شرق آسيا انتخاب كرده و آنان را به دولتهاي اسلامي و مسيحي و آزاد و دموكرات ترجيح ميدهد. در عرصه فرهنگ نيز فقر اقتصادي جامعه و گرايش نخبگان به رهايي از اين فقر سبب شده افكار عمومي دانشجويي گرايش آشكاري به سوي چپگرايي پيدا كنند؛ بدون آنكه بديلي براي اين افكار وجود داشته باشد يا در صورت وجود، امكاني براي ظهور بيابد. روايتهاي سنتگرايانه و آزاديخواهانه، از اسلام در معرض تهديد و تحديد قرار دارد و خود دولت به قرائت چپگرايانه از اسلام و حتي التقاط ميان اين دو دامن ميزند.
دوم. مرحوم مطهري از مدافعان صريح و روشن آزاديهاي سياسي و فكري بود. مرحوم استاد معتقد بود: «روح آزاديخواهي و حريت در تمام دستورات اسلامي به چشم ميخورد. در تاريخ اسلام با مظاهري روبهرو ميشويم كه گويي به قرن هفدهم – دوران انقلاب كبير فرانسه – و يا به قرن بيستم – دوران مكاتب آزاديخواهي – متعلق است.» (پيرامون انقلاب اسلامي، چ 1361، ص 32) و آنگاه با اشاره به سخني از حاكمان اسلامي كه متي استعبدتم الناس و قدولدتهم امهاتهم احراراً يعني از كي تا به حال مردم را برده خودت قرار دادهاي، حال آنكه از مادر آزاد زائيده شدهاند، مينويسد: «اين اعتقاد كه هر كس از مادر آزاد زائيده ميشود و بنابراين آزاد است» را از اصول مشترك انقلاب فرانسه و اسلام معرفي ميكند.
استاد مطهري حتي جلوتر ميرود و به صراحت مينويسد: «تعليمات ليبراليستي در متن تعاليم اسلامي وجود دارد.» (همان، 34) و حتي جمله امير مومنان يعني ولاتكن عبدغيرك و قدجعلكالله حراً را نشانه اعتقاد اسلام به آزادي طبيعي نوع بشر ميداند.
اما متاسفانه بخشي از اين جملات در ويرايش جديد كتابهاي استاد مطهري حذف و بخشي ديگر از جمله همين جمله حاشيه ميخورد كه منظور استاد (بهزعم ويراستاران انتشارات صدرا و شوراي نظارت بر نشر آثار استاد شهيد) اين بوده كه «يعني ارزشهاي مبتني بر آزاديخواهي و آزادگي نه ارزشهاي مبتني بر مكتب ليبراليسم» (آينده انقلاب اسلامي ايران، چ 26 تير 86، ص 70)
اين در حالي است كه مرحوم مطهري به دقت از بار فلسفي واژهها آگاه بوده و تفاوت ميان آزاديخواهي و بخصوص آزادگي با ليبراليسم را ميدانسته و هرگز ناآگاهانه در روزگاري كه تشبه به ليبراليسم حتي از سوي روشنفكران مذموم بوده قصد يكسانانگاري آزادگي و ليبراليسم را نداشته است. البته مقصود آن نيست كه استاد مطهري ليبراليسم و اسلام را يكي ميپنداشته بلكه ميان برخي ارزشهاي ليبراليستي مانند آزادي طبيعي، مالكيت فردي و حقوق بشر با ارزشهاي اسلامي همراهي ميديده است همانگونه كه ميان برخي ارزشهاي سوسياليستي مانند ارزش كار با اسلام پيوند ميديده است.
براساس همين فلسفه سياسي است كه استاد مطهري از مدافعان آزادي بيان بود و حتي از تدريس استادان ماركسيست (كه اين همه منتقد آنان بود) در دانشگاه دفاع ميكرد به شرط آنكه آن استادان مروج التقاط نباشند و ماركسيسم را به عنوان اسلام ارائه نكنند و اين همان حرفي است كه البته با مبدا و مقصدي متفاوت امروزه از زبان روشنفكران لائيك بيان ميشود كه روشنفكري ديني موجود نيز همانند اسلام انقلابي آن زمان التقاط مفاهيم است. اما آيا استادان ليبرال يا چپ در شرايط كنوني از اين امكان برخوردار هستند كه در دانشكدههاي ما تدريس كنند و تحفظ نكنند؟
مرحوم مطهري براي عملي شدن اين نوع آزادي فكري مينويسد: «من نامهاي به طور رسمي به دانشكده (الهيات) نوشتم كه عين اين نامه را در حال حاضر در اختيار دارم و توضيح دادم كه به عقيده من لازم است در همينجا كه دانشكده الهيات است يك كرسي ماترياليسم ديالكتيك تاسيس شود و استادي هم كه وارد در اين مسائل است و به ماترياليسم ديالكتيك معتقد باشد تدريس اين درس را عهدهدار شود... به اعتقاد من تنها طريق درست برخورد با افكار مخالف همين است والا اگر جلوي فكر را بخواهيم بگيريم اسلام و جمهوري اسلامي را شكست دادهايم... اسلام دين آزادي است ديني كه مروج آزادي براي همه افراد جامعه است... اسلام ميگويد دينداري اگر از روي اجبار باشد ديگر دينداري نيست.» (پيرامون انقلاب اسلامي، 49)
امروزه اما آيا به اين آراي مطهري توجه ميشود؟ ماترياليسم ديالكتيك به كنار... ليبراليسم محافظهكارانه اجازه تدريس و حق داشتن كرسي در دانشگاه دارد؟
سوم. در دوره ما و در عصر آقاي احمدينژاد عدالت به عنوان تنها قائمه اداره جامعه معرفي ميشود. مرحوم مطهري نيز عدل را اساس دين و عدالت اجتماعي را راز تداوم انقلاب اسلامي ميداند. اما مرحوم مطهري سيسال پيش معتقد بود: «اگر بنا شود عدالت اجتماعي آنگونه باشد كه در آن فقط جمع مطرح باشد و بس، آزادي فرد را لااقل در بخشي از آن بايد مدفون تلقي كرد... در دنياي امروز گرايش به يك حالت وسط پيدا شده است... اين گرايش تازه ميخواهد آزادي افراد را محفوظ نگه دارد و از اين رو مالكيت خصوصي را در حد معقولي ميپذيرد و هر مالكيتي را مساوي با استثمار نميداند و حتي ميگويد عدالت اجتماعي در شكل اول خودش نوعي ظلم است... اين همان سوسياليزم اخلاقي است كه اسلام هميشه در جستوجوي آن است.» (همان، 121-120)
اين در حالي است كه در عصر ما يا عدالت اجتماعي به سود آزادي سياسي از بين ميرود و يا آزادي سياسي در پناه توجه به عدالت اجتماعي ناديده گرفته ميشود. مرحوم مطهري اما اولين متفكر (فقيه، اصولي، حكيم) شيعه است كه درباره فلسفه سياسي «آزادي» نظريهپردازي كرده و اتفاقا آراي او به متفكران ليبرال بخصوص ليبرالهايي كه به مساله عدالت نيز توجه جدي دارند (جان راولز) بسيار نزديك است. آيا به آراي مطهري در اين باره توجهي شده و راهكار عملي آن استخراج شده است؟
چهارم. ميدانيم كه مرحوم مطهري ميان آزادي عقيده و آزادي انديشه تفاوت قائل بود و ترويج عقايد خرافي وجاهلي مانند بتپرستي را مجاز نميدانست اما از آزادي حتي ماترياليسم به شرط صراحت و عدم التقاط آن با دين دفاع ميكرد. مرحوم مطهري حتي به نقد رفتار كوروش در آزاد گذاشتن بتپرستان بابل ميپردازد و كار ابراهيم(ع) و موسي(ع) و محمد(ص) را در مبارزه با خرافات و جهل ترويج ميكند. مرحوم مطهري در عين حال ميان عقيده براساس انديشه و عقيده بر مبناي عادت يا علاقه تفاوت ايجاد ميكند و آزادي عقيده به معناي اول را ميپذيرد.
اكنون اما متاسفانه آنچه رايج است نه آزادي عقيده مبني بر انديشه كه عقيده بر مبناي عادت و علاقه است. نه آزادي انديشهها كه آزادي خرافههاست. مطهري حكيم بود. چنان شيفته ملاصدرا بود كه آثارش را در نشر صدرا چاپ ميكنند. باوجود آن كه از خراسان ضدفلسفه برخاسته بود اهل فلسفه و فيلسوف بود. امروزه اما خرافه بر فلسفه چيره شده است. عقلي كه معيار و موسس تمدن اسلامي بوده فراموش شده و به جاي آن علاقه و عادت پايه اعتقادات شده است. آيا اگر مرحوم مطهري زنده بود روايتهاي موجود در دينداري را ميپذيرفت؟ او كه حماسه حسيني را نوشت و درباره ارائه تصويرهاي غيرواقعي از تاريخ اسلام شجاعانه ايستاد و قصاصون و قصهپردازان جديد را در اوج اسلامگرايي جامعه ايران افشا كرد، امروز اگر زنده بود و احياي اين پيرايهها براسلام شيعي و شيعه غالي را ميديد چه ميكرد؟ نظر مرحوم مطهري درباره خال و خط و چشم و ابرويي كه براي اسلام ساختهاند چه بود؟ درباره احياي زمينههاي فرقهسازي و انحراف از انديشه مهدويت و تبديل آن به ابزار سياست چه فكر ميكرد؟آيا ترويج اين مفاهيم آن هم از طريق رسانههاي دولتي را ميپذيرفت؟
پنجم. استاد مطهري نظريهپرداز استقلال حوزههاي علميه بود و افتخار ميكرد كه فقيه شيعه زيرعكس هيچ شاه و رئيسجمهوري نمينشيند. آيا اين دغدغه مطهري هنوز محترم است؟ آيا حوزههاي علميه به عنوان مغز متفكر فقه شيعه توانستهاند استقلال خود را از نهاد دولت حفظ كنند؟ آيا با راهاندازي مدارس دولتي و شبهدولتي به استقلال حوزه آسيب نرسيده است؟
ششم. شهيد مطهري در عين حال نگران عوامزدگي بود و عوامزدگي در انديشه و معيشت را آفت و آسيب ميدانست. معناي عوامزدگي حتي براي روشنفكران ايرانروشن نبود تا آنكه امروزه از فرط دموكراسيخواهي به دام پوپوليسم افتادهايم. مرحوم مطهري زيركانه مشكل اساسي در سازمان روحانيت و در واقع در ساختار اجتماعي و فرهنگي ايران را كشف كرده بود كه هنوز دست نخورده باقي مانده است و جز يك گفتار آن مرحوم تلاش درخوري از سوي حوزه براي اصلاح اين مشكل انجام نشده است اما آيا اگر مرحوم مطهري اين عوامزدگي (پوپوليسم) افراطي را در عصر ما و در همه نهادها ميديد در برابر آن سكوت ميكرد؟ مطهري اگر ميديد نه معيار روضه و حكم و فتوا كه معيار دين و دولت تجمعهاي تودهوار مردم شدهاند و سخنوران بر موج مستعمان روانه ميشوند، چه ميكرد؟
هفتم. مرحوم مطهري معتقد به نظريه ولايت فقيه بود اما آن را انتصابي و آسماني نميدانست و از اين رو اتفاقا درست در جهت عكس آراي افرادي چون آيتالله مصباح يزدي قرار ميگرفت. اگر مطهري زنده بود و اين آرا را ميديد ميتوان حدس زد كه به ما يادآور ميشد: «ولايت فقيه يك ولايت ايدئولوژيكي است و اساسا فقيه را خود مردم انتخاب ميكنند و اين امر عين دموكراسي است اگر انتخاب فقيه انتصابي بود و هر فقيهي، فقيه بعد از خود را تعيين ميكرد جا داشت كه بگوييم اين امر خلاف دموكراسي است اما مرجع را به عنوان كسي كه در اين مكتب صاحبنظر است خود مردم انتخاب ميكنند.» (همان، 67)
مطهري نهاد رهبري ديني و نهاد و نظام اجرايي را دو نهاد مستقل اما موثر بر رفتار هم ميديد و به همين دليل معتقد بود كه «روحانيون نبايد كار دولتي بپذيرند آنها بايد در كنار دولت باشند و آن را ارشاد كنند... روحانيت شيعه... هيچگاه جزو دولت نبوده است» (همان، 8-147)
***
اگر مرتضي مطهري ايدئولوگ جمهوري اسلامي است بايد اذعان كنيم كه با آراي آن مرحوم فاصله بسيار داريم.
* مطهري شهيد التقاط شد اما التقاط هنوز نه به عنوان يك نيروي اجتماعي كه به عنوان بخشي از نيروي اجرايي رسمي كشور بر جامعه و دولت حاكم است.
* مطهري شيفته آزادي بود اما هنوز مشروعيت و موجوديت آزاديهاي اساسي و سياسي حتي براي نيروهاي مذهبي در معرض تهديد و ترديد است و به رسميت شناخته نميشود چه رسد به دگرانديشان و مخالفان.
* مطهري مدافع عدالت به هر دو معناي عدالت سياسي و عدالت اقتصادي بود و ترويج عدالت اجتماعي بدون عدالت سياسي را به معناي نفي فرديت و حقوق انسانها در نظر ميگرفت اما در روزگار ما عدالتخواهي در قامت رقيب و حتي خصم آزاديخواهي ظاهر شده است.
* مطهري گرچه مدافعآزادي انديشه بود اما از آزادي خرافه در هراس بود. امروزه آزادي خرافه بر آزادي انديشه برتري و فزوني گرفته است.
* مطهري مدافع استقلال حوزههاي علميه و اجتهاد اصولي در آن بود اما امروزه حوزههاي علميه تنها در پيوند با نظام سياسي فهميده ميشود.
* مطهري مخالف عوامزدگي بود اما امروزه عوامزدگي به ايدئولوژي رسمي و علني تبديل شده است.
* مطهري معتقد به حق انتخاب مردم بود و از اولين فقهايي بود كه در اجتهاد خويش دموكراسي را پذيرفته بود. امروزه فقهايي هستند كه هرگونه تشبه نظام اسلامي به دموكراسي را كفر ميشمارند.
باري اگر مرتضي مطهري در عصر ما بود، همچنان در اجتهاد بود و اين گوهر كميابي است كه در عصر ما كمتر ديده ميشود. فاصلهاي كه ما از مطهري داريم تنها معلول اراده سياسي يا حكومتي نيست. متاسفانه نخبگان سياسي و مذهبي حوزوي و دانشگاهي و حتي گروهي كه به نام روشنفكران ديني شناخته ميشوند در اين فاصله مقصرند. بخش عمدهاي از آراي مطهري بخصوص آراي ايشان در عرصه اقتصاد سياسي و آزادي بيان هنوز به صورت طرحوارهاي مانده است كه به علت شهادت استاد در حد فيشها، نطقها و مقالههاي ناتمام باقي مانده است.
پرسش واقعي عصر ما همان پرسش آيتالله سيستاني از احمد مسجدجامعي وزير پيشين فرهنگ ايران است: آراي آقاي مطهري آراي بسيار خوبي است اما سي سال از آن زمان گذشته است. آيا فردي مانند آن مرحوم را پرورش دادهايد كه مطهري امروز باشد؟